تبليغاتX
برای او که باید باشد و نیست


برای او که باید باشد و نیست





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده سودی جون
پرسید چون دوستش داری نیازش داری یا چون نیازش داری دوستش داری گفتم چون دوستش دارم بی نیازترینم

دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


كد جاوا :

مخاطب ندارم



کمر بسته ام به خودکشی

بیخیال هم نمی شوم

همدست اند با من ..

این سیگارهای تلخ

و آن خاطرات شیرین


نويسنده: سودابه مورخ: جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 در ساعت: 11:17
|+|

مخاطب ندارم
دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم  دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستتت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم  دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستتت دارم دوستت دارم دوستت دارم دوستتت دارممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم


نويسنده: سودابه مورخ: جمعه یکم اردیبهشت 1391 در ساعت: 10:49
|+|

هیچکس باور نمیکند




هیچکس باور نمی کند

که من بخاطر

صدایی که دوباره بشنوم

در کوچه های شبانه

تلف شدم

مردم

تو صدای دل انگیز پیانویی بودی

که در یک شب مهتابی

از کلبه ای مجهول به گوش می رسید

هیچکس باور نمی کند



نويسنده: سودابه مورخ: جمعه دوازدهم اسفند 1390 در ساعت: 12:51
|+|

شناسنامه



بالاخره یک روز

تمام شناسنامه های دنیا را پاره خواهم کرد

وقتی نام"او" بعنوان "همسر"

در شناسنامه توست

شناسنامه بی رحم ترین کاغد پاره ی دنیاست

می دانی

شناسنامه چیز کثیفی ست

بیزارم از این شناسنامه های دو بهم زن


نويسنده: سودابه مورخ: جمعه پنجم اسفند 1390 در ساعت: 11:39
|+|

..."او" تنها ضمیر سوم شخص مفرد نیست،"او" همه ی دنیای من است


وقت هایی هست

که جز به بودنت

دلم رضایت نمی دهد

حالا از ان وقت هاست اما

من از کجا تو را بیاورم؟؟؟؟


نويسنده: سودابه مورخ: جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 در ساعت: 11:11
|+|

...تولدم

سلام به همه ی دوستا ی گلم.امروز تولدمه،22 ساله شدم.جای یه عزیزی خیلی خالیه امروز ولی خب چاره ای نیست.از داداش حمید عزیزم واقعا ممنونم بخاطر تبریک و محبتشو هدیه ی عالیش.واقعا ازت ممنونم حمید جان.منتظرتونم بیاین تولد.دوستتون دارم صادقانه


نويسنده: سودابه مورخ: پنجشنبه بیستم بهمن 1390 در ساعت: 13:10
|+|

... دلم تو را میخواهد فقط همین
 

 

 

تمام دنیا هم که بگویند

تو مال من نیستی

باز هم این دل زبان نفهم

بهانه ات را میگیرد

                                         ***                    

حوصله خواندن ندارم

حوصله نوشتن هم ندارم

این همه دلتنگی دیگر

نه با خواندن کم می شود،نه نوشتن

دلم تو را می خواهد

فقط همین.....

 


نويسنده: سودابه مورخ: جمعه چهاردهم بهمن 1390 در ساعت: 11:0
|+|

داغووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونم





دو وقت دلم میگیرد

یکی وقتی با"بله"جواب می دهی

یکی وقتی"شما"صدایم میکنی

چگونه صدایت کنم که با "جانم" جواب دهی؟

و"تو" صدایم کنی؟

                                        **********************

به جز حضور "تو"

هیچ چیز این جهان بیکرانه را

جدی نگرفته ام

حتی عشق را

                                       **********************

گستاخی خیالم را ببخش

که حتی لحظه ای

یادت را رها نمی کند

                                    ***********************

بعضی"آه" ها را هر چقدر هم که از ته دل بکشی

بازهم سینه ات خالی نمی شود

امروز سینه ی من پر است از آن"آه"ها


نويسنده: سودابه مورخ: جمعه هفتم بهمن 1390 در ساعت: 11:35
|+|

..نبودنت سخت ترین ازمون تلخ زنده به گوریست



دارم با نبودنت کنار می آیم

فقط

با بودنت کنارش

کنار نمی آید دلم


نويسنده: سودابه مورخ: جمعه سی ام دی 1390 در ساعت: 12:17
|+|

دوستت دارم تا ابد
از نردبان نبودن هایت بالا میروم

تا آسمان خفگی

اینجا

هوایی نیست

جز هوای تو

                                    

(دوستت دارمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم)


نويسنده: سودابه مورخ: جمعه بیست و سوم دی 1390 در ساعت: 12:5
|+|

...آغوش تو


پنجره ها کلافه اند از سنگینی نگاه منتظرم

تکلیف مرا مشخص کن

اگر نمی آیی

اینقدر پنجره ها را زجر ندهم

چشمهایم به جهنم...!!!

                       .....................................

جایی باید باشد

غیر از این کنج تنهایی

تا آدم گاهی آنجا جان بدهد

مثلا آغوش تو....



نويسنده: سودابه مورخ: جمعه نهم دی 1390 در ساعت: 10:13
|+|

...دلتنگی



وقتی دلتنگ تو می شوم

وقتی عطر تنت را می خواهم

من به باد هم التماس می کنم

خدا که جای خود دارد....

              ......................................................                 

دیدن عکست تمام سهم من است

از "تو"

آن را هم جیره بندی کرده ام

تا مبادا

توقعش زیاد شود

دل است دیگر...

ممکن است فردا خودت را از من بخواهد...!!!




نويسنده: سودابه مورخ: جمعه دوم دی 1390 در ساعت: 11:0
|+|


دستم به تو که نمی رسد

فقط حریف واژه ها می شوم

گاهی هوس می کنم

تمام کاغذهای سفید روی میز را از نام تو پر کنم

تنگاتنگ هم،بی هیچ فاصله ای

از بس که خالی ام از تو

از بس که تو را کم دارم.....



نويسنده: سودابه مورخ: جمعه هجدهم آذر 1390 در ساعت: 12:35
|+|

من دلم تنگ کسی ست که به دلتنگی من می خندد
 

 

 

 

نیامدنت را به فال نیک میگیرم

از کجا معلوم که می آمدی و

خنده هایت شبیه خنده های نامردان نشده بود

از کجا معلوم که می آمدی و

دستهایت بجای بوی نوازش من در خواب

بوی دروغ عاشقی نمی داد

شبی که حرفهایت را زدی و رفتی

دلم از تلخی حرفهایت شکست

از کجا معلوم که اگر می ماندی

لحظه های عاشقی بازهم با تو زیبا بود

دلگیرم از تو و از عشقت

دلگیرم از این روزها و شب هایی که برایم ساختی

و خسته از لحظه ایی که پر از خستگی های من است

دوری می تواند بوی تو را با خودببرد

اما بودنت را در قلبم نه

دوری می تواند صدایت را باخود ببرد

اما تکرار نام تو را در حفره های مغزم هرگز

من می توانم بی تو زندگی کنم

اما نقاشی های بسیاری می میرد

شعرهای بسیاری سروده نمی شود

و من هر شب پاهایم را به دیوار می کوبم

تا دردشان کمتر شود

من می توانم بی بوی تو

بی شنیدن صدایت

بی دستهایت

زندگی کنم

من می توانم اما

اما دشوار است

دشوار...دشوار

.............................................

این یک فاجعه بود

یک فاجعه

عمق این درد را زمانی حس کردم که

وقتی بی پروا گفتم:اندکی دلگیرم

بی تفکر اولین حرف دلت این بود:

به درک

 

 

 


نويسنده: سودابه مورخ: جمعه یازدهم آذر 1390 در ساعت: 10:43
|+|

... با کدامین بهار می آیی




 

 

 

نه...؟

به شوق آمدنت گریستم...

انگار همین دیروز ....بود

به شیرینی رفتنت نیز...گریستم

گالیله به جرم اثبات گرد بودن زمین

محکوم شد به مرگ...!

اما گرد بودن زمین به میلیون ها عاشق حیات می بخشد

زمین گرد است...

پس تو دوباره می آیی...

نه تابستانهای سوزان...

نه خزان...

و نه سرملی جانکاه زمستان

دوای انتظار من!!!

زمین گرد است....

و من در انتظار دوباره بهار...

میدانم میخوانیم

میبینم اشکهایت را

گریه مکن که دست روزگار طنابهای قطور پیچیده بر پاهایت را خواهند پوساند

و تو

در آغوش من دوباره خواهی گریست

و من دوباره خواهم مرد

و ما دوباره خواهیم زیست

بهار من

اینجا همه چیز خوب است

آواز گنجشگان

برگ سبز درختان

و بوی نفس های تو...

غمگین نباش

من برای بوته های اقاقی باغچه ای ساخته ام

بخاری خانه ام را برای عبور زمستان عاریه به آنها داده ام

و هر شب آن هنگام که ستاره مان در افق غرب آسمان رخ می نمایاند

تا صبحگاهان

با اشک آبیاریشان می کنم

گرم و سیراب می شوند اما

تو بگو گل همیشه بهارم

با دل تنگ اقاقی ها چه کنم؟؟؟؟

اقاقی ها بهار می خواهند

گل همیشه بهارم بگو

با کدامین بهار می آیی؟؟؟







 

 


نويسنده: سودابه مورخ: جمعه بیست و هفتم آبان 1390 در ساعت: 10:21
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
Dastan.kotah & Bahar 20 & Best-Music-Cod

منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com